الله: اين اسم دلالت بر همهي صفات خدا دارد. يعني هر اسمي هست در اين اسم نهفته است. اسمي است فراگير بر همهي اسمهاي نود و نهگانه. و از همينرو اين حكم لزوما صادق است كه همه خدا را به اسم الله ميشناسند و دستكم انكار نميكنند. چون اگر چيزي شامل همهي صفات خدايي باشد بدان معناست كه شامل است بر هر چيزي كه هر مخلوقي آن را چونان خدا بشناسد و بپرستد. لذا انكار الله گرانترين و كافرانهترين انكار است. چه چنين انكاري در واقع انكار هر صفتي است كه خدا دارد يا ميتواند داشته باشد.
در قرآن يكسري آيات وجود دارد با اين قالب كه «لئن سألتهم... ليقولن الله» يعني اگر از ايشان بپرسي ... به يقين خواهند گفت الله. در اين سري از آيات سخن از پرسشهايي رفته كه اگر از انسانها بپرسي پاسخشان «الله» خواهد بود. اين سوالات را با هم مرور كنيم:
1. «لئن سألتهم من خلقهم ليقولن الله» (زخرف:87) پرسش: «چه كسي ايشان را آفريد؟»
2. «و لئن سألتهم من خلق السماوات و الارض ليقولن الله» (لقمان: 25، زمر: 38) پرسش: «چه كسي آسمانها و زمين آفريد؟»
3. «و لئن سألتهم من خلق السماوات و الارض و سخر الشمس و القمر ليقولن الله» (عنكبوت: 61) پرسش: «چه كسي آسمانها و زمين را آفريد و خورشيد و ماه را رام ساخت؟»
4. «و لئن سألتهم من نزل من السماء ماء فأحيي به الارض بعد موتها ليقولن الله» (عنكبوت: 63) پرسش: «چه كسي از آسمان آب فروريخت، با آن زمين پسِ مرگش زنده كرد؟»
اين پنج آيه گواه بر ايناند كه انسانها ميدانند خالق خودشان و آسمانها و زمين كيست. نيز ميدانند كيست آب از آسمان فروميريزد و زمين را زنده ميكند و كيست خورشيد و ماه را تسخير كرده است. قالب مشترك همهي آيات فوق بر «قسم» مبتني است. لام در «لئن» به اصطلاح نحويان، لام آمادهسازِ قسم و لام دوم كه در «ليقولن» هست لام جواب قسم است. خود قسم محذوف است و ما از حضور اين دو لام پي به آن ميبريم. همچنين درجهي تأكيد را كاربرد نون تأكيد ثقيل در «ليقولن» بالاتر نيز ميبرد. اين همه قطعيت و تأكيد بر چه اساسي استوار است؟ اگر واقعا آگاهي انسان به خالق آسمان و زمين و خودش اينهمه يقيني است نميبايست ما در تاريخ با سنخ كفار و ملحدان روبرو ميشديم. نكته اين است كه اين آگاهي لزوما و همواره از سنخ خودآگاه نيست. علامه طباطبايي در مورد اين آگاهي ميگويد: «انهم مفطورون علي التوحيد معترفون به من حيث لايشعرون»[1] يعني قالب ايشان ريختهشده بر توحيد است و ايشان ناخوداگاه، معترف به توحيدند. و اين معرفت ناخودآگاه هرگز از فطرت (ساختار وجود) انسان جدا نميشود. در واقع ضمير مفعولي «هُم» در سألتهم و ضمير فاعلي واو در «ليقولن» يعني آنكه مورد پرسش واقع ميشود و پاسخ ميدهد، فطرت انسان است كه در پاسخ هميشه معصوم از خطاست و ضرورتا همين پاسخ را خواهد داد. بنابراين ميتوان گفت بر اين كه الله كيست اجماع همهي انسانها برقرار است. منتها اجماعي كه فقط در ناخوداگاه ايشان منعقد ميشود. در اندكي از ايشان اين معرفت ناخودآگاه به خودآگاه نيز تبديل ميشود.
ما فعلا كاري به معرفت خودآگاه نداريم. چگونه ميشود نشانههاي اين اللهشناسي ناخودآگاه را در زبان فطرت ردگيري كرد. اگر فطرت بر قالب توحيد ريخته شده است اين بدانمعناست كه ساختار، يك ساختار معطوف و ملتفت به «الله» است و ما ميتوانيم با روش پديدارشناسانه پي به اين «پاسخها»ي ضروري كه چند آيهي فوق از آن سخن ميگويند ببريم. روش پديدارشناسي در واقع به تفصيلرساندن آيات فوق است. اينروش به ما كمك ميكند مفصل بدانيم چگونه انسانها ميدانند الله است كه خورشيد و ماه را رام كرده و از آسمان آب فروميريزد؟
صاحب تفسير الوجيز معرفت ناخودآگاه را چنين تبيين ميكند: «لانهم كانوا يقولون بحدوث العالم و النشأة الاولي»[2] يعني اگر بپرسي خالق كيست پاسخ ايشان الله است چون ايشان اعتقاد به حدوث جهان كنوني دارند. حدوث يعني اينكه جهان نبود و سپس موجود شد. اين پاسخ درست است اما هنوز ميتوان دقيقتر از اين سخن گفت. چون اعتقاد ايشان به حدوث عالم نيز باز ناخودآگاه است و ميتوان دوباره پرسيد از نظرگاه پديدارشناسانه چگونه ايشان قائل به حدوث عالماند؟ يعني اين اعتقاد ناخوداگاه چگونه بر ايشان و از ايشان پديدار ميشود؟ ابنعربي سخن ديگري دارد كه ميتواند ما را در پديدارشناسي الله ياري بدهد. ميگويد
«التعلق بهذا الاسم افتقارك اليه من حيث الجمع مما يجوز ان تكون عليه علي الحد المشروع من غير تخصيص شيء بعينه.»[3]
يعني نيازمندي تو به اين اسم از جنبهي جمع است. يعني الله برايت همهي آنچه به نحو مشروع، مُجازي داشته باشي فراهم ميآورد بدون ويژهشدن چيزي. كاربرد ابنعربي از واژهي «مشروع» نبايد راهزن باشد. مراد شريعت مصطلح نيست. چون اين نيازمندي هم در امور به اصطلاح مشروع هست هم در امور نامشروع. منتها در امور غيرمشروع جنبهي خيري و حسنهاي مستند به الله است نه جنبهي شري و سيئهاي. چه قرار بر جمع است و الله همهي اسما و صفات را پشتيباني ميكند و چيزي را چه به ايجاب چه به سلب ويژه نميگرداند. مراد از شرع در اينجا شرع فطرت است كه مستند به مشيت است برخلاف شريعت مصطلح كه مستند به اراده است. يعني سخن در فطرت است و فطرت هرچه دارد مشروع است. فطرت يك ساختار وجودي است و در مورد فطرت فقط ميتوان وجودي و مبتني بر منطق حسنات سخن گفت. به عبارت ديگر ساختار فطرت را مشيت ميسازد نه اراده. و چون مشيت مقدم بر اراده است پس فطرت بر شريعت مصطلح مقدم است. اما مراد از حد مشروع در سخن ابنعربي اين است كه آن جمعيت به فراخور افراد شدت و ضعف پيدا ميكند. در مورد انسان كامل حد مشروع كاملترين حد جمعيت است ولي در مورد افراد انساني ديگر حد مشروع يك جمعيت ضعيفتر و ناقصتر است. مثلا به آن جمعيتي كه در ابراهيم (ع) فراهم آمد تا امام شد دقت كنيد:
عن زَيْدٍ الشَّحَّامِ قَالَ سَمِعْتُ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ يَقُولُ إِنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى اتَّخَذَ إِبْرَاهِيمَ عَبْداً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ نَبِيّاً وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ نَبِيّاً قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ رَسُولًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ رَسُولًا قَبْلَ أَنْ يَتَّخِذَهُ خَلِيلًا وَ إِنَّ اللَّهَ اتَّخَذَهُ خَلِيلًا قَبْلَ أَنْ يَجْعَلَهُ إِمَاماً فَلَمَّا جَمَعَ لَهُ الْأَشْيَاءَ قَالَ إِنِّي جاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِماماً.[4]
اين روايت ميگويد ابراهيم «اشيا» برايش جمع آمد تا قابليت «امامت» براي مردم پيدا كرد. رابطهي تعلقي ابراهيم با اسم الله اين اشيا را برايش جمع آورد: عبوديت و نبوت و رسالت و خُلت. اين چهار شيء در واقع بازنمايندهي جمعيت ابراهيمي است كه الله برايش فراهم آورد تا از آن پس امام براي «ناس» (= مردم) شود. اما اين جمعيت براي امامت ابراهيم براي ملائكه يا جنيان كافي نيست. روايتي از امام صادق (ع) جمعيت پيامبران مختلف را باهم چنين مقايسه ميكند:
إِنَّ عِيسَى ابْنَ مَرْيَمَ (ع) أُعْطِيَ حَرْفَيْنِ كَانَ يَعْمَلُ بِهِمَا وَ أُعْطِيَ مُوسَى أَرْبَعَةَ أَحْرُفٍ وَ أُعْطِيَ إِبْرَاهِيمُ ثَمَانِيَةَ أَحْرُفٍ وَ أُعْطِيَ نُوحٌ خَمْسَةَ عَشَرَ حَرْفاً وَ أُعْطِيَ آدَمُ خَمْسَةً وَ عِشْرِينَ حَرْفاً وَ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى جَمَعَ ذَلِكَ كُلَّهُ لِمُحَمَّدٍ (ص) وَ إِنَّ اسْمَ اللَّهِ الْأَعْظَمَ ثَلَاثَةٌ وَ سَبْعُونَ حَرْفاً أُعْطِيَ مُحَمَّدٌ (ص) اثْنَيْنِ وَ سَبْعِينَ حَرْفاً وَ حُجِبَ عَنْهُ حَرْفٌ وَاحِدٌ.[5]
نسبت جمعيت ايشان را با عدد اگر نشان بدهيم چنين ميشود:
عيسا = 2
موسا = 4
ابراهيم =8
نوح = 15
آدم = 25
محمد = 72
الله = 73
اين اعداد بيانگر حدود مشروع جمع براي پيامبران است. البته اين اعداد به معناي اينهماني بين حروف يا اسمهاي قراريافته در پيامبران نيست. يعني اين چنين نيست كه چون عدد 25 شامل بر 15 هست پس جمعيت آدمي مشتمل بر جمعيت نوحي است. ممكن است آن اسمها يا حرفهايي كه در نوح هست همه در آدم نباشد. همينطور است نسبت ابراهيم به موسا و عيسا. ولي در مورد محمد ميتوان گفت جمعيت محمدي شامل بر همهي جمعيتهاي پيشين است و اين را خود روايت نيز تصريح دارد. با اين روايت معلوم ميشود نسبت جمعيت ابراهيم به محمد 8 به 72 يعني 1 به 9 است. و معلوم ميشود اشياي چهارگانه كه براي ابراهيم جمع آمد تا امام شد مستند به هشت صفت الهي است.
امامت يك قوم را كسي عهدهدار ميشود كه بر آن قوم به لحاظ وجودي مقدم باشد. يعني اگر قرار است چيزي به آن قوم برسد حتما از مجراي وجود امام ميگذرد و امام آگاه ميشود. از همينرو يعني از اين جهت كه ابراهيم امام ملائكه نيست، «ميهمانان بزرگوار»ش را كه فرستادهي حق به سوي قوم لوط بودند نشناخت و ترسي از ايشان در خويش حس كرد و گفت «شما قومي ناشناس (= قوم منكرون) هستيد.» (حجر: 62، ذاريات:25) از همين ناشناس (= مُنكَر) بودن اين مهمانان براي ابراهيم ميتوان به ميزان جمعيتي كه تا آن لحظه در ابراهيم فراهم آمده بود پي برد. براي انسان كامل كه جمعيت مطلق دارد هيچ قومي ناشناس و منكر نيست. اما اين كه مهمانان قبل از اين كه سراغ لوط بروند و وارد خانهي وي شوند سراغ ابراهيم رفتند و بر وي وارد شدند دال بر امامت ابراهيم بر لوط و قوم لوط است. به گفتهي امام معصوم و بر طبق قاعدهي امامت، «هيچ فرشتهاي نيست كه خدا وي را در كاري فروفرستد مگر كه ابتدا نزد امام ميرود و آن را بر وي عرضه ميكند»[6] و از همين روست كه امام «مختلف الملائكة» (= آمدشُدگاهِ فرشتگان) نام گرفته است. همچنين است حكم ميوههايي كه بر مريم فرودميآمد و زكريا از آنها بيخبر بود. اين بيخبري نشان از اين دارد كه زكريا امام نبود والا ميوه از وي بايد ميگذشت به مريم ميرسيد. «هر زمان زكريا بر محراب مريم وارد شد نزد وي روزياي يافت. گفت مريم، اين از كجا آمده؟ گفت از سوي الله است.» (آلعمران: 37)
حال ببينيم پديدارشناسي جمع در ما انسانها چيست. اولين پديدار كه از الله در ما هست همين ساختار معرفتي انسان است در مواجهه با جهان. انسان موجودي است گشوده به عالم. اگرچه هر آنچه انسان به آن آگاه است خود شيء نزدش حاضر نميشود ولي سايهاي از شيء در انسان حضور مييابد. مراد از سايه همين صورتهاي ذهني ماست از اشياي بيرون از ما. اين حضور سايهوار اشيا نزد ما، مثلا حضور منظرهي يك كوه نزد ما، برميگردد به جمعيتي كه انسان به مدد اسم الله از آن برخوردار است. انسان چون جامع است بايد دامنهي فراگيرياش به بيرون از خويش گسترده شود. يعني بايد اشيا را كه بيرون از وياند به نحوي نزد خويش حاضر بيابد. اما انسان اين قدر گسترش وجودي ندارد كه بر همهي اشيا، خود اشيا، احاطه پيدا كند. بلكه سايهي اشيا نزد وي مقيم ميشود. آگاهي انسان مجموعهي سايههاست. بنابراين اگر سايه را با مسامحه خود شيء صاحبسايه بدانيم انسان همهي آن اشياست. يعني نسبت وي با اشيا نسبت جامعيت است. ساختار برخوردار از اسم الله است كه به انسان اين امكان را ميدهد تا جهان براي وي «ظهور ظلي» (= آشكارگي سايهوار) داشته باشد. سايه چيست؟ سايه هم ميتوان گفت چيزي هست هم چيزي نيست. بنابراين سايهاي كه در انسان مقيم شده است، هم ميشود گفت خود شيء است و هم خود شيء نيست. و اين بدان معناست كه انسان هم جهان است هم جهان نيست. در اين نوع بيان، ما با تركيبي از ايجاب و سلب مواجهيم:
(1) انسان جهان است.
(2) انسان جهان نيست.
«است» همان جنبهي جمع و «نيست» همان جنبهي فرق انسان در نسبت با جهان بيرون از خويش است. جمعيتي كه با «است» بيان شده است به الله مستند است. شاكلهبندي انسان بر اساس اسم الله به وي اين جمعيت سايهوار را داده است. همچنين همين ساختار وجودي به انسان اين امكان را داده است كه در عوالم ديگر غير از اين عالمي كه خود را بالفعل در آن مييابد نيز حضور داشته باشد. از آن جمله عالم ذر كه در آن جا اقرار به الوهيت و ربوبيت الله كرده است. فراگيري و جمعيت انسان براي وي ممكن ميسازد در همهي عوالم نحوهاي از حضور داشته باشد هرچند شايد به اين حضور شبكهاي و فراگير جز انسانهاي كامل خودآگاه نباشند. در روايتي از امام باقر آمده است كه خدا پس از خلق انسانها ايشان را به شكل «ظلال» (= سايهها) برانگيخت. راوي ميپرسد سايهها چيست؟ امام ميفرمايد نميبيني كه سايه هم چيزي هست و هم نيست؟ سپس پيامبران را برانگيخت. و ايشان را به اقرار به ربوبيت الله خواند. و اين همين آيه است كه ميگويد «اگر از ايشان پرسي چه كسي ايشان را آفريد حتما ميگويند الله.».[7] مصحح اين كه ميشود انسان را به شكل سايه برانگيخت و با وي گفت و شنود داشت چيست؟ جز اين كه وي از جمعيتي برخوردار است كه تا مرز سايهبودن هم ميتواند پيش برود و باز بر انسانيت خويش باقي بماند؟ اگر انسان فراگير نميبود نميتوانست سايهاي شود شعورمند و با وي آنهنگام كه سايه است نميشد پرسيد و پاسخ شنيد. نتيجه اين كه ساختار فطرت يك ساختار معطوف و ملتفت به الله است. و چون در همهي انسانها فطرت برقرار است در همهي ايشان اقرار به الوهيت نيز هست. اما اقرار به نبوت و ولايت چنين نيست.
