تبليغاتX
مثلا نقد و نظر

مثلا نقد و نظر

اندیشه در همه چیز

 

يك مقايسه گذرا بين سوره‌هاي مكي و مدني قرآن ما را به اين نتيجه مي‌ر‌ساند كه بر ساختار و محتواي سوره‌هاي مكي، زيبايي‌شناسي خشونت حكمفرماست. نگارنده مايل است اين جنبه از هنر قرآن را مطالعه كند. معمولا وقتي كلمه‌ي «هنر آسماني» (يا «هنر ديني» مثلا) به گوش‌مان مي‌خورد فكر مي‌كنيم با يك هنر آرام و ملايم و سرشار از ايده‌ها و رفتارهاي لطيف مواجهيم. جهاني به اصطلاح گل و بلبلي در فضايي باغ‌مانند، جايي شبيه بهشت موعود. آثار اين تلقي در نگارگري‌ ايراني (هنر مينياتور) و تذهيب ديده مي‌شود. اين تلقي از كجا آمده و در ذهن هنرمندان نشسته است؟ چرا نمي‌توان در حيطه‌ي هنر آسماني با هر تعريفي كه دارد، از هنري كوبنده، آشوبگر و خشن سخن گفت؟ چرا نمي‌توان در هنر آسماني به دنبال ارضاي ذوق خشونت‌‌خواه انسان رفت؟ اگر آسمان جايي است كه از آن «آب» لطيف و نرم و نازك فرومي‌ريزد، چرا نتوان پيش‌درآمد آن را كه توفان و تندر و رعد و درخش است نيز فراديد گذاشت و درباره‌اش سخن زيبايي‌شناسانه گفت؟ چرا از خشونت رعد و درخش چشم مي‌پوشيم و فقط طراوت باغ را مي‌بينيم؟ مگر غرشِ رعد و آذرخشِ برق، آسماني نيست و پيش‌درآمد ريزش آب‌هاي آسماني نيست؟

ما مي‌دانيم كه به لحاظ تاريخي سوره‌هاي مكي بر مدني مقدم‌اند. اين بدان معناست كه وظيفه‌ي اولين مواجهه‌ي دين اسلام با كفار مكه بر عهده‌ي اين آيات بوده است. بنابراين اولين ضربات را از قرار، همين آيات بر ساختار جاهليت فرود ‌آورده‌اند. ما از اين پس به دنبال پاسخ اين پرسش خواهيم بود: چرا بر زيبايي‌شناسي سوره‌هاي مكي، خشونت حكمفرماست؟

خشونت يك مفهوم مقايسه‌اي (comparative) است. يعني رفتار يا حالت چيزي به خودي خود، موصوف به خشونت نمي‌شود بلكه آن را با چيزي ديگر و اثري كه بر آن مي‌گذارد مي‌سنجند. اگر اثر شيء الف بر ب، طوري باشد كه وضعيت جاري آن را در هم بريزد مي‌گوييم شيء الف خشن است. مطابق اين تحليل وقتي مي‌گوييم ساختار مواجهه‌ي سوره‌هاي مكي با مخاطبانش خشن است، منظورمان اين است كه اين آيات براي درهم‌كوبيدن ساختار باورهاي موجود جاهلي ساخته و پرداخته شده‌ بودند. گويا لحن، محتوا و موسيقي اين آيات همه براي تاختن بر جاهليت سامان يافته‌اند.

 

خشونت حق

قرآن ساختار مواجهه حق با باطل را اين‌گونه بيان مي‌كند: «بل نقذف بالحق علي الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق: بلكه حق را بر سر باطل مي‌اندازيم تا آن را بكوبد و آن‌گاه باطل از ميان مي‌رود.» (الانبياء: 18). اين آيه در مقام رد اين پندار كفار بوده است كه خدا زمين و آسمان را از روي سرگرمي يا بازي (لهو و لعب) ساخته است. حقيقت اين است كه چنان نبوده است. خدا به لهو اشتغال ندارد بلكه حق را بر سر باطل مي‌كوبد. با اين آيه مي‌توان در مورد رفتار حق به يك قاعده رسيد: «ساختار مواجهه حق با غير حق خشن و درهم‌كوبنده است.» قرآن براي تعبير از اين نوع مواجهه از واژه‌ي «دمغ» استفاده كرده است. و لغت‌شناس بزرگ، ابن‌منظور دمغ را اين‌گونه معنا كرده است: «القهر و الاخذ من فوق، دمغ كما يدمغ الحق بالباطل.» (لسان‌‌العرب، ذيل ماده دمغ) طبق قاعده‌ي فوق «حق» از هر سنخي باشد در مقابل باطل خصلت درهم‌كوبندگي دارد. حتي در جهان باورها نيز ساختار مواجهه معرفت حقاني با باورهاي شبهه‌آلود باطل اين‌گونه است و بيشتر به يورش شبيه است تا يك مواجهه‌ي آرام و مبتني بر گفت و گو كه امروزه ارمغان عقلانيت انتقادي (critical rationalism) شمرده مي‌شود. در يكي از مهم‌ترين متون عرفان عملي آمده است «يجب التسليم للعلم تقليدا حتي يهجم اليقين الذي به يكشف الشبه من جانب الحق. فإن وارد الحق يقذف به علي الباطل فيدمغه فاذا هو زاهق. (كاشاني، ج1، 122) تسليم از روي تقليد واجب است تا از جانب حق، آن يقيني كه شبهه‌ها با آن كنار مي‌روند، يورش آورد. چنان كه مي‌بينيم در اين‌جا نيز معرفتي كه از جانب حق بر جان شخص وارد مي‌شود، در واقع بر او «هجوم» مي‌آورد و شالوده‌ي جاافتاده‌ي باطل‌آميز آن را به هم مي‌ريزد. اين‌گونه نيست كه ما در مواجهه با حق، بتوانيم آن را به گونه‌اي ميانه‌روانه و آهسته جذب كنيم و سپس در فضايي انتقادي به بررسي خطاها و باطل‌هاي موجود در باورها و آموزه‌هاي خودمان بپردازيم. سوره‌ي الانبياء سخن را با اشاره به همين نكته مي‌آغازد: ما يأتيهم من ذكر من ربهم محدث الا استمعوه و هم يلعبون. (الانبياء: 2) هميشه حق سراغ مردم ‌آمده ولي ايشان چنان سرگرم و غافل‌اند كه آن را درنمي‌يابند. چرا؟ زيرا اگر حق را دريابند بايد كوبش آن بر ساختار باطل را نيز دريابند. بايد جديت و اجتناب‌ناپذيري آن را احساس كنند. در حالي كه پنهاني نجوا مي‌كنند و بهانه مي‌آورند و پيامبر را به خواب‌نما شدن و شعر و جنون متهم مي‌كنند. نتيجه‌ي اين غفلت در امت‌هاي پيشين «هلاك» بود.

از جاهايي كه بر اين حالات يورش‌آميز تأكيد شده سوره‌ي العاديات است. در اين سوره ابتدا با سوگندهايي مواجه مي‌شويم كه همه به نوعي بر عنصر يورش تأكيد دارند:

 

و العاديات ضبحا، فالموريات قدحا، فالمغيرات صبحا، فاثرن به نقعا فوسطن به جمعا...

سوگند به آن‌هايي كه نفس‌‌زنان مي‌تازند، به افروزندگان جرقه‌هاي آتش، به يورش‌آورندگان سپيده‌دم، كه غبار مي‌پراكنند، و جمع را مي‌شكافند...

 

 چرا اين حالات امور (state of affairs) چنان مهم شده‌اند كه سوگند به آن‌ها خورده شده است؟ آيا جز اين است كه مصاديق مواجهه جدي حق‌اند كه بر باطل مي‌تازند و آن را درهم مي‌كوبند؟ بله، به فراخور موقعيت‌ها و جاي‌ها، «يورش حق» تفاوت و تنوع مي‌يابد ولي ساختار مواجهه‌ با باطل يكسان است: تاختن، افروختن و غبار پراكندن و جمع را شكافتن و در يك كلمه «دمغ»، چيزي كه قرآن در آن قاعده‌ي يادشده‌ي بالا از آن ياد كرده است. و چنان كه از ابن‌منظور آموختيم دمغ يعني گرفتن امر باطل با قهر و چيرگي و از ميان برداشتن آن.

 

سوره‌هاي مكي از آن‌جا كه اولين مواجهه‌ي حق با ساختار جاافتاده‌ي جاهليت حجاز بود، از ساختار و محتوايي كوبنده و خشن برخوردار شد. بسامد بالاي سوگند در اين سوره‌ها نيز از همين منظر قابل بررسي است. چه، سوگند يكي از تكنيك‌هاي تأكيد بر محتواي سخني است كه ارائه مي‌شود. و چون مخاطب قرآن در مكه هنوز در ساختار جاهليت مي‌انديشيد و احتمال انكار از سوي او در مورد آيات حق، وجود داشت، قرآن تأكيد بر محتواي سخنان خود را غلظت بخشيده است.

در اين سوره‌ها ما با فهرستي از اموري مواجهيم كه خصلت خشن ظهور حق و مواجهه‌ي آن با باطل را به وضوح نشان مي‌دهند. و جالب اين است كه وقتي يادي از اين امور خشن، به ميان مي‌آيد معمولا به دنبال آن براي تهويل، اين عبارت مي‌آيد كه «و ما ادراك ما...) (= و و تو چه مي‌داني كه فلان چيست؟) از آن جمله است:

  1. القارعه (= كوبنده) در اثر اين كوبندگي، مردم مانند پروانه‌هاي پراكنده و كوه‌ها همچون پشم زده‌شده مي‌شوند. (القارعه: 1 تا 5)
  2. الحطمه (= شكننده) آتشي است كه مي‌شكند و بر دل‌هاي مردمان مي‌تابد. (الهمزه: 4 تا 7)
  3. الطارق (= زننده) ستاره‌اي است شكافنده‌‌ي تاريكي‌ها. (الطارق: 1 تا 3)
  4. الطامه (= در زير گيرنده) مثل سيل كه چون بزرگ و چيره است همه چيز را زير مي‌گيرد و دفن مي‌كند. (النازعات: 34)
  5. الحاقه (فروآينده‌ي ضروري) چيزي كه ثبت شده است كه ضرورتا مي‌افتد و مي‌آيد. (الحاقه: 1 تا 3)

 

جذابيت خشونت حق

تا اين‌جا به اين نتيجه رسيديم كه چون ساختار مواجهه حق با باطل، ملازم با چيرگي و كوبندگي است، پس خشن است. زيبايي‌شناسي بر اساس همين ملازمه بين حقيقت و خشونت، مي‌تواند يك ذوق را به رسميت بشناسد و آن مبتني بر لذتي است كه از خشونت ويرانگر مي‌برد. اين لذت بي‌گمان لذت حسي يا خيالي نيست، بلكه لذتي عقلي است. چرا؟ چون پيش‌شرط آن، آگاهي از اين نكته است كه «حق ظاهر شده و بر باطل چيره شده است». آگاهي از حق يك آگاهي عقلاني است و بالتبع لذتي نيز كه نفس از آن مي‌برد، هرچند آن را در يك سري صورت‌هاي حسي يا خيالي ويرانگرانه و درهم‌كوبنده ببيند ولي هم‌چنان عقلي است. علاقه به ويراني حاصل از ظهور حق، شبيه علاقه‌اي است كه در ميان عرفا به امر «فنا» وجود دارد. در هر دو مورد، ظهور يك حقيقت، باعث خردشدن و كوبيده‌شدن امر باطل مي‌شود و عارف يا شخصي كه به ويراني علاقه‌مند است، هردو از يك سنخ لذت بهره دارند منتها در مراتبي مختلف. حق از آن حيث كه هيچ وجه امكاني و فقري در او نيست، بي‌كران و مطلق است. لذا در مقابل موجودات محدود و مقيد كه مشوب به باطل‌اند، فراگيرنده و كوبنده و زننده و زيرگيرنده است. پس هر نوع مواجهه‌ي با آن به ويراني باطل مي‌انجامد. تماشاي ويراني پس از ظهور حق، نيز خود به لذتي عقلي مي‌انجامد. عقل خود به محدوديت خويش خودآگاه است و ذاتا طالب چيزي است كه او را ويران و فاني در خويش كند. به صورت تفصيلي مي‌توان اين‌چنين گفت: عقل از دو گزاره‌ي زير آگاه است:

 

(1)    من موجودي محدود و ناقص هستم.

(2)    حق موجودي نامحدود و كامل است.

 

اين دو گزاره او را به اين آگاهي ويژه مي‌رساند كه مواجهه‌ي خودش را با حق خواستار باشد حتي اگر به فناي او در كامل بينجامد. (ابن‌عربي از همين رو وصول به حق را ويژه‌ي سالكاني مي‌داند كه »شجاعت» خطر كردن معطوف به ويراني و فناي خويش را داشته باشند. ( قيصري، 1068)) عقل اگر خودش باشد و خودش، در مورد حق به نحو تنزيهي مي‌انديشد. تنزيه عقلي يعني اين كه حق هيچ‌كدام از حدود و نواقص موجودات امكاني را ندارد. بنابراين بايد همه‌ي چيزهاي مربوط به ممكنات را از او سلب كرد. از آن طرف نيز، وقتي قرار باشد حق حضور يابد جايي براي ممكنات باقي نمي‌ماند و با حضور او سرنوشتي جز فنا و ويراني ندارند. به اين تصوير قرآني از قوم عاد پس از وزش تندباد هفت شب و هشت روز نگاه كنيد: «مي‌ديدي كه مردم همچون تنه‌هاي پوسيده و خشك نخل بر زمين افتاده‌اند.» (الحاقه: 7) اين ويراني بعد از ظهور حق است. و انسان از اين ويراني اصولا لذتي عقلي مي‌برد. قرآن براي برانگيختن نگرش عقلي بلافاصله مي‌پرسد «فهل تري لهم من باقيه» (الحاقه: 8) آيا از ايشان كسي را باقي مي‌بيني؟ نه نمي‌بيني، چون باطل ماندني نيست و رفتني است. «حق آمد و باطل رفت و باطل هميشه رفتني است.»

اسلاوي ژيژك، فيلسوف معاصر، ويژگي قرن بيستم را «علاقه به امر واقعي» مي‌داند. امر واقعي وقتي رخ مي‌نمايد برهوتي بر جاي مي‌گذارد مثل ويرانه‌هاي پس از يك جنگ درهم‌كوبنده. لذت ما موقع تماشاي اين برهوت يك لذت عقلي است و مبتني بر اين آگاهي است كه هر آنچه مجازي و باطل بوده است كنار رفته، طوري كه ما مي‌توانيم چهره‌ي صريح امر حق را ببينيم. تعبير كنايه‌آميز قرآن از وقتي كه اين امور مجازي و باطل كناري مي‌رود اين است «يوم يكشف عن ساق.» (القلم: 42) روزي كه ساق برهنه مي‌شود!

ژيژك با اشاره به فيلم پرفروش ماتريكس به همين علاقه اشاره دارد:

 

فيلم پرفروش ماتريكس (1999) اثر برادران واكوفسكي اين منطق را تا نهايت خود مي‌برد: واقعيت مادي‌اي كه همه‌ي ما در حول و حوش خود تجربه مي‌كنيم و مي‌بينيم، يك واقعيت مجازي است كه توسط ابركامپيوتري كه همه‌ي ما به آن متصل هستيم ايجاد و همارايي شده است. وقتي قهرمان (كه نقش او را كينو ريوز بازي كرده) چشم به واقعيت واقعي مي‌گشايد چشم‌انداز ويرانه‌اي را مي‌بينيد كه از خرابه‌هاي سوخته، آنچه از شيكاگو پس از يك جنگ فراگير بر جاي مي‌ماند به صورت يك زباله‌داني درآمده است. رهبر گروه مقاومت مورفيس، با اين جمله‌ي رندانه به استقبال مي‌آيد «به برهوت حقيقت خوش آمديد» (ژيژك، ص21)

 

مواجهه‌ي خشن حق با انسان

اين درهم‌كوبندگي استثنا ندارد. در مورد انسان نيز رفتار حق خشونت‌آميز است. هرچه اصرار بر باطل از طرف انسان بيشتر باشد، وي درهم‌كوبندگي حق را موقع ظهور، بيشتر و عميق‌تر تجربه مي‌كند. بالاخره انسان هرقدر هم كامل باشد چون غير از خداست، حق مطلق نيست و مشوب به بطلان است. وقتي حق در مواجهه با انسان واقع مي‌شود اين وجوه بطلاني را مي‌كوبد. خشونت مربوط به عذاب از همين ساختار تبعيت مي‌كند. و چه خشونتي بالاتر از خشونت وحي كه ساختار آگاهي و هوشياري شخص پيامبر را به هم ‌مي‌ريزد و قواي خودآگاهانه‌ي وي را تعطيل مي‌كند؟ سوره‌ي مزمل بيانگر آمادگي‌اي است كه پيامبر اسلام براي گرفتن «سخن گرانبار» (= قول ثقيل) بايد در خود تدارك مي‌ديد و آن اين‌كه شب‌ها براي عبادت بايد بيدار مي‌شد. چرا كه آنچه در شب پديد مي‌آيد پابرجاتر و استوارگوي‌تر است. (المزمل: 6) و كسي كه قرار است هجوم سخن گرانبار به جان او وارد شود بايد در شب‌بيداري‌ها استوارتر شود. سوره مدثر نيز بيان حالتي است كه پيامبر بعد از اولين تجربه‌ي شديد تلقي وحي به آن دچار شده بود و جامه بر خود پيچيده و خوابيده بود.

 

يا ايها المدثر، قم فأنذر و ربك فكبر و ثيابك فطهر و الرجز فاهجر.

اي جامه به خود پيچيده! برخيز و بيم ده، و پروردگارت را بزرگ شمار و تن‌پوشت را پاك ساز و از پليدي بپرهيز. (المدثر: 1 تا 5)

 

اين نحوه‌ي هجوم وحي بر انسان است. همان‌طور كه وقتي هجوم روز حق آغاز مي‌شود «كوه‌ها و زمين سخت به لرزه درمي‌آيند و كوه‌ها به شن نرم تبديل مي‌شوند» (المزمل: 14) اركان معرفتي انسان نيز به جنبش مي‌آيد و ساختار هرچند محكم آن درهم كوبيده مي‌شود. و تحمل اين هجوم براي هر بني بشري ميسر نيست. جلوه‌ي ديگري از خشونت حق را در اين آيات مي‌بينيم:

 

و لو تقول علينا بعض الاقاويل لأخذنا منه باليمين ثم لقطعنا منه الوتين فما منكم من أحد عنه حاجزين.

اگر او سخني بر ما مي‌بست، سخت مي‌گرفتيمش و رگش را مي‌زديم. آن‌وقت هيچ‌كدامِ شما نمي‌توانستيد جلو ما را بگيريد. (الحاقه: 44 تا 47)

 

زيبايي‌شناسي ساختار جنگ

شهاب‌الدين سهروردي (549- 587ق) در رساله‌ي صفير سيمرغ از انواع نورهايي كه بر سالك مبتدي پديدار مي‌شود، سخن مي‌گويد. و از يك سري موقعيت‌هاي خاص كه در آن‌ها، تابش اين نورها شدت مي‌گيرد، ياد مي‌كند. به زعم سهروردي حتي كسي كه اهل رياضت نيست مي‌تواند در اين موقعيت‌ها، به رصد اين برق‌ها و نورها بنشيند تا حالتي از آن را دريابد. موقعيت جنگ يكي از همين موقعيت‌هاست. سهروردي مي‌گويد:

 

و هم‌چنين وقت حرب كه وقت التقاي مردان باشد و صيحه‌ي مبارزان و شيهه‌ي اسبان و آواز طبل برآيد و جنگ سخت شود و مردم اقتحام كنند و سيوف متحرك گردد و اگر كسي اندك مايه‌ خاطر صافي دارد، اگرچه صاحب رياضت نباشد ازين حال خبر يابد به شرط آن‌كه در آن وقت تذكر احوال قدسي كند و ارواح گذشتگان و مشاهده‌ي كبريا و صفوف ملأ اعلي را به ياد آورد. (سهروردي، ص 320)

 

 در ميان موقعيت‌هايي كه ساختار خشن مواجهه حق با باطل را بازمي‌نمايانند، جنگ صريح‌ترين موقعيت است. خشونت ويژگي ذاتي جنگ است. در ساختار زندگي روزمره بناي انسان بر تقليل موقعيت‌هاي خشونت‌آميز و تلاش براي برقراري آرامش است. فنون پيشرفته‌اي براي تقليل خشونت در زندگي روزمره فراهم آمده است. شركت‌ها، نهادها و گروه‌هاي زيادي براي خدمات‌رساني در اين زمينه تأسيس شده است. تا جايي كه حتي جنگ‌ها نيز از فاصله‌ي دور و از پشت رايانه هدايت مي‌شوند. همه‌ي اين فنون و خدمات باعث محروم‌ماندن انسان از لذت عقلي تجربه‌ي «كوبش حق» مي‌شود. انسان وقتي با انواع چنين فنوني محاصره مي‌شود، ديگر امور «قارعه» و «طارق» و «طامه» و «حاقه» و چه و چه را تجربه نمي‌كند. انسان از يك‌سو مي‌خواهد سكينه داشته باشد و ازدواج و تشكيل خانواده، مهم‌ترين عامل سكونت نفس اوست. (از جنبه‌هاي خشن جنگ الزامي است كه بر جنگاور براي ترك همسر و خانواده وارد مي‌آورد.) ولي از سوي ديگر نمي‌خواهد به دور از چهره‌نمايي‌هاي گاه به گاه حق بماند. يعني تمايل به اين دارد كه در تجربه‌هاي خودش گاه به گاه از اين ساختار خشونت‌آميز نيز بهره‌ ببرد. چه بايد كرد؟ امروزه امكان تماشاي مواجهه‌ي خشن حق با باطل، از طريق «تصوير» براي بشر فراهم آ‌مده است. ساختار مواجهه‌ي خشن هرچند از درون قاب تلويزيون يا رايانه درك شود، ياد‌آور ساختار مواجهه‌ي حق با باطل و از همين‌رو به لحاظ عقلي لذت‌بخش است. اما اين تجربه مجازي است. خود انسان واقعا تحت كوبش امر حقاني واقع نمي‌شود. و سامان وي با نزول امر حقاني به هم نمي‌ريزد. تجربه‌ي حضور در جنگ از جاهايي است كه انسان واقعا ساختار مواجهه‌ي حق و باطل را زيست مي‌كند.

تحريض به جهاد و قتال با كفار در قرآن آشكارا ديده مي‌شود. و اين نيست مگر به اين جهت كه جهاد با تعريفي كه در اسلام دارد، امكان تجربه‌ي حق خشن را براي كوبيدن باطل (چه اين باطل كفار باشد چه نفس خويشتن) فراهم مي‌آورد. شيخ محمدحسن نجفي، مي‌گويد «لا ريب في أن الأصلي منه قتال الكفار ابتداء علي الاسلام و هو الذي نزل فيه كتب عليكم القتال و هو كره لكم = بي‌ترديد جهاد اصلي، همان جنگ ابتدايي با كفار براي واداشتن‌شان به پذيرش اسلام است و در مورد همين معنا اين آيه‌ نازل شده است: جنگ بر شما واجب آمده است هرچند ناخوشايندِ شماست.» (نجفي، ص4) اهميت جهاد تا جايي است كه برخي از فقها (شيخ طوسي و فاضل و شهيدين و كركي) آن را دست‌كم يك مرتبه در سال واجب شمرده‌اند. (نجفي، ص10) تفسير اين حكم بر اساس آنچه تا بدين‌جا در اين مقاله گفتيم اين است كه دست‌كم يك‌مرتبه در سال، حق بايد بر باطل بكويد و ساختار جاهلي مبتني بر باطل را از هم بپاشد. اين ساختار باطل اختصاصي به كفار ندارد. در ميان مسلمانان هم به تدريج امكان دارد شكل بگيرد. از پيامبر اسلام نقل شده است كه

 

من مات و لم‌يغز و لم‌يحدث نفسه بالغزو مات علي شعبه من النفاق.

هر كس بميرد و نجنگد و از جنگ براي خويش حديث نفس نكند، مايه‌اي از نفاق در او بوده و مرده است. (نجفي، ص9) 

 

امت‌هاي قبلي به خاطر اصرار بر باطل، كارشان به هلاك كشيد. اين اثر يورش حق در عرصه‌ي تكوين است. صيحه‌ي آسماني، باد، طوفان و پرندگان ابابيل، همه لشگر ويرانگر حق بودند. آمدند و بر اباطيل تاختند. حق از همان حيث كه در عرصه‌ي تكوين باطل را به شدت در هم مي‌كوبد، در عرصه‌ي تشريع نيز طالب تسليم محض است. يعني ديني كه «حق» آن را خواسته باشد و به رسميت شناخته باشد، اسلام به معناي واقعي كلمه است. «هو الذي ارسل رسوله بالهدي و دين الحق ليظهره علي الدين كله» (الفتح: 28) تنها در برابر حقي كه به هيچ نحو با باطل همزيستي ندارد و تا ظهور مي‌كند، باطل را در هم مي‌كوبد، مي‌توان آيين تسليم را جدي دانست. در يك جهان ممكن ديگر، اگر «حق» چنان بود كه با باطل به تسامح رفتار مي‌كرد، مي‌شد آييني ديگر غير از تسليم حاكم كرد. در اين جهان كنوني چنين تسامحي وجود ندارد. حق در اين جهان، درهم‌كوبنده و زيرگيرنده است! و خدا اين را در سوره‌هاي مكي بارها مورد تأكيد قرار داده است. حق، نفاق و شرك را تاب نمي‌آورد. «عليهم دائرة السوء» (الفتح: 6) چه برسد به كفر!

 

 

منابع:

ژيژك، اسلاوي. به برهوت حقيقت خوش آمديد. ترجمه فتاح محمدي. تهران: هزاره سوم. 1385.

نجفي، محمد حسن. جواهرالكلام في شرح شرائع الاسلام. ج 21. تحقيق و تعليق: عباس قوچاني. دار احياء التراث العربي.

سهروردي، شهاب‌الدين. مجموعه مصنفات. جلد 3. تصحيح و تحقيق: سيد حسين نصر. تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي. 1380.

 ابن‌منظور، جمال‌الدين ابوالفضل. لسان العرب، بيروت: دار احياء التراث العربي. 1996م.

عبدالرزاق كاشاني، شرح منازل‌السائرين، قم: بيدار.

قيصري، داوود. شرح فصوص الحكم. تصحيح و تعليق: سيد جلال‌الدين آشتياني. تهران: شركت انتشارات علمي و فرهنگي. 1375.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:2  توسط مرتضا کربلاییلو  |