... حقيقت بود آنَك كه گفت «درخت ميوهاند ولي ديگر وحشي شدهاند. قدرتي خدا همهشون نر شدهاند.»
آنوقت دستش را بيآنكه نگاه كند آورد عقب و عقب كه ميآمد لنگر برداشت تا رسيد به دست مجيد و دست مجيد را گرفت و گفت «از اينجا به بعد آرام برويم.»
آرام همانطور كه حقيقت گفت رفتند. داشتند انبوه نرهدرختان را دور ميزدند. دور زدند و نفس بيصدا زدند. ارديبهشت بود ولي عرق آدم درميآمد. مثل افلاك دور زدند و دور زدند آرام آرام تا حقيقت انگشت نورانياش را بالا آورد و اشاره داد به آن پنهان كه ناگهان آشكار شد. آن درخت بِه كه شكوفههاي اندازهي پنجه دست يك نوزاد داشت و آنقدر سفيد بود كه مجيد ترسيد. از درخت پرشكوفهي بِه ترسيد.
حقيقت گفت «ميبيني؟»
مجيد گفت «اوهوم.»
و ايستادند.
ايستادند.
ايستادند تا سايههاشان از پشت با تأني خزيد آمد جلوشان و بوتهها را سِير كرد. نصف روز لرزان و هراسان ايستاد و با حقيقت به تك تك شكوفهها نگاه كرد. به آن پنجههاي لطيف معصوم با سرشتهاي كنفيكون.
آن چند ساعتي كه ايستادند از ساعات روز نبود.
از ساعات شب نبود.
ساعتِ نگاه حقيقي حامدانه بود و اگر عقربهاش ميجنبيد با نگاه حامد و چلهنشينيهاش كوك شده بود و به همان خيرگي و آهستگي بود.
و نرگس با يكي و به تندي ميرقصيد و انگشت شست همرقصش را گرفته بود. آن يكي دست همرقصش با انگشتان باز نشسته بود ميان برهنگي دو شانهي عريان او، نشسته بود بر آن موهاي ريز ريز او كه از تن او روييده بود و ميرفت تا انتهاي چاك گشاد لباس مجلسياش كه آن پايين از زانو به پايين باز چاك بود و ساق پاش را پيدا و پنهان ميكرد وقتي پا برميداشت و ميكوبيد. تقتق تتق تقتق. ميرقصيد و مستانه به سالني كه دور سرش ميچرخيد به آن لوسترها كه نور را تكثير ميكرد نگاه ميچرخاند و غرق بود در دستهايي كه آمده بودند هركدام با بويي و حالتي و شيوهاي. دستي ميآمد او را ميگرفت و پرت ميكرد تا آن دست ديگر ميگرفت. و آن دست ديگر لمس را تازه ميكرد و تا ميخواست كهنه شود حواله ميداد به دستي تر و تازهتر. و بر ساحل سالن، نوازندهي پيانو انگشت روي دكمهها ميكوبيد و مجال گردشي روي عريانيها نداشت. ميكوبيد. و پا گاه بر پدال ميفشرد. ميكوبيد و ميفشرد.
مجيد تاب نياورد. برگشت سمت رودخانه و حقيقت را فراموش كرد. رودخانه، روخانه! هرگز شده من دست او را توي مهماني پيش همه بگيرم؟ چه ميكرد اگر ميگرفت؟ با تقديس بالا نميآورد نميبوسيد و نميگفت «دوستتان دارم بانو»؟ خطاب به رودخانه ديگر نياز نبود. چه، حالا باران داشت شرشر ميريخت. و خطابي اگر به رودخانه بود خودبهخود به رودخانهي شاران از آسمان برميگشت. و اين زير باران پياده ميرفت سمت آپارتماني كه مجردي توش زندگي ميكرد و پنجرهاش گشوده به سيلو بود. و حالا لابد سيلو هم خيس بود. و آپارتمان او هم خيس. پشت بام خيس. هرهي پنجرهها خيس. پلهها و ناودان و شانههاي ديوارها خيس. ماشينهاي پاركشده خيس. تابلوهاي راهنمايي خيس. با شلواري كه پاچههاي گشاد داشت و قدم كه برميداشت، آن قدمبرداشتن او، رها ميماند تا چند ثانيه در هوا و بعد روي ساق مينشست و آويزان از زانو و بعد يله ميشد روي خم كفشاش. سيلو از پشت درختان درخشان خيس پيكر افراشته بود. لولههايي قطور و بتوني پر از گندم سمت آسمان. شب سيگاري لاي انگشتان مرد بود و نگاهش سوي سيلو ميرفت. سوي سيلو ميرفت.
و نرگس ناباور بود. باور نميكرد چيزي را. و كسان كه زياد مهماني ميروند سختباور ميشوند. چه، حقيقت پنهان ميشود زير فرشهاي نفيس، حبس ميشود توي شمعدانيهاي بلور آتشيرنگ، غريب ميماند پشت تنگهاي چيني با نقش و نگارهاي گل و خانه، پنهان ميشود لاي النگوهايي بر بازوهاي سفيد، گير ميكند توي گره كراواتهاي ابريشم، ميآميزد به چكاچك ليوانها و گم ميشود در تراش تراشِ بلورها. ميشكند. ميريزد. افسرده ميشود و وقتي همه ميرقصند و بوي عرق زنها آغاز ميكند كه گلو را بسوزاند، حقيقت كفشهاش را زير بغل ميزند، پاورچين پلهها را ميآيد پايين و در را باز ميكند و مثل حواصيل وحشي كوچ ميكند ميرود.
آهاي سيلو كه پر از گندمي. تو هم سيگار ميكشي؟ بيا خجالت نكش. فوقش شبيه دودكشهاي كشتيهاي بخار ميشوي. كشتي شو و مرا با خودت تا جايي ببر تا اقيانوسي. يك پاكت خالي شده بود و مجيد، همه را توي ليوان سفالي خاموشانده بود. ديروقت بود و ماه در آسمان شناور بود. توي تاريكي اتاق هنوز آن جمله روشن بود «اميدوارم هميشه خوش باشي.» روشن بود و نامكرر بود.
و نرگس لباس عوض ميكند. دست از اين آستين بيرون ميآيد و در آستيني ديگر ميرود. از سرخ به سياه. از ساتن به مخمل. جواهري از اين گوشها كنده ميشود و ميرود توي پنبهي جعبهي مخملي سرمهاي. جورابي از ران پايين ميكشد و ميآورد تا پاشنه و درميآورد. بعد جورابي ديگر ميكند به پا و ميچسباند به خم پاشنه و ميكشد تا زير زانو. از حجابي به حجابي. دم در يك آژانس منتظر است. آژانس پيكان سفيد شاسيپاييني است و چراغ آبي چشمكزني به صورت رانندهي جوانش ميزند. ضبط روشن است و صداي كمجان خوانندهي ترك تا جايي بلند است كه راننده بشنود. درِ سمت راننده باز است و پايين در آب تميزي توي جوي ميرود. آب شب كه ميشود توي جوي ميدود. سلوك شب همينطوري است، انگار زمين خودش هم تاريك كه ميشود و چشمها ميخوابند ميرود. در باز ميشود و زن گردنش را ميخماند و آنگاه سوار ميشود.
كجا تشريف ميبريد خانم؟
ميدان ساعت لطفا.
«اميدوارم هميشه خوش باش...» هميشهي مجيد خوش نيست. زندگي بينوازشِ آرشهاي روي تار ويولون، بي نواي فلوتي در آسمان. مجيد هميشه اگر بياوست ناخوش است. خراب ميشود. حالش خراب ميشود. ديگر سيگاري نمانده و ديگر نفسي نمانده. بلند ميشود قدمزنان توي تاريكي. دست به ديوارها ميكشد. آن پايين گربهها سر كردهاند توي كيسه زبالههاي پاي درخت. درختها شاخه افراشتهاند تا نزديك پنجرهي او. و با هم پچپچهي شبانه ميكنند: باطل است. باطل اباطيل است همه چيز. باطل اباطيل است همه چيز. حال اين خراب ميشود. خرابِ خرابِ خراب. عمارت خيس سيلو استوار ايستاده است. عمارت سيلو ايستاده است در شب، آري شب.
راننده نرم ميراند و نرگس آن پشت از خستگي سر را تكيه داده به شيشه. پيكان با سرعت فروميرود توي شهر خالي از مهماني، خالي از تمجيدگويان شانههاي بلوروَش او. خالي از تمجيدگويان پلكهاي تابورداشتهي سياه او كه هر نگاه بسته ميشوند و باز. بسته ميشوند و باز. و آن چشمها كه خمار خمار ميگردند در چشمخانه. و آن دستمال سفيد كه دستش هست و با آن گاه به گاه عرق پيشاني ميگيرد محتاط محتاط. مهماني چيست؟ طواف دستپاچگاني پيرامون نازِ بانويي. اينك ديگر نيست. بهجاش شهري است كه كوچهها و خيابانهاش عمود، هم را قطع ميكنند و مجال انحنايي نيست براي طوافي. مجالي براي حقيقت نيست. گوشهها تيزند. تيزِ تيز و تن شكوفاي حقيقت حامدانه را ميخلند.
