گواه اين مدعا ادبيات انقلاب و دفاع مقدس است. آيا ميتوان تصوير خيالانگيز و زيباييشناسانهاي را كه دكتر از «شهادت» مطرح كرد و در ذهن جوانان نشاند، سالها بعد در دفاع مقدس نديد؟ نمونه را برويد يادداشتهاي شخصي شهيد مهدي باكري را ببينيد. يادداشتهايي كه دستمايهي سخنرانيهاي باكري براي شبهاي عمليات لشگر عاشورا بود (و هنوز منتشر نشده جز بخشهايي به كوشش اين نگارنده يك وقتي در يك نشريهي محلي).
اين مقدمهي ورود من به مقولهي مهندسي خيال مردم است و براي اين منظور چه موضوعي بهتر از نهضت نرمافزاري كه اينروزها به اصطلاح سر زبانها ميرود. اگر خاطرتان باشد در يكي از قسمتهاي سريال پرطرفدار نرگس، يكباره و «به ناگهان» چيزي شبيه تيزر تبليغاتي در مورد سازمان انرژي هستهاي ايران پخش شد كه هيچ ارتباطي با ساير بخشهاي داستان نداشت. مخاطب به ناگهان از فضاي داستان كنده شد و رفت سمت تشكيلات فني مربوط به انرژي هستهاي و پاي صحبت چند آدم كارشناس و متخصص در انرژي هستهاي نشست و در آخر جناب منصور گفت كه ديگر نوبت آن رسيده است كه شرق به پا خيزد و نهضت يا جنبش نرمافزاري راه بيندازد.
اين كه ايدهي ترغيب مردم به همچو نهضتي به فيلم راه يافته است نشان از هوشمندي هواداران و متوليان اين نهضت ميدهد ولي شكل و چگونگي القاي همچو ايدهاي سخت ناشيانه بود، چنان كه احتمالا دهان ما نويسندگان از اين همه ناگهاني باز ماند. اگر قرار است ناخودآگاه بر مخاطب اثر بگذاريم راهش اين نيست كه شستمان را توي چشم بييندگان سريال بكنيم كه بله، ما هم هستيم و خوبيم.
كاري ندارم. صحبت من سر اين است كه براي اثرگذاري يا تبليغ يا هرچه اسمش را ميگذاريد بهترين تمهيد، تصرف در خيال جمعي مخاطبان است، چيزي كه تمدن غرب در آن به مدد نيروي انساني نخبه و خلاقاش بيتعارف گوي سبقت را ربوده است. لزومي ندارد براي تبليغ چيزي، از داستان خارج شويم. ميتوانيم در درون داستان بمانيم و حرفمان را تبديل به يك عنصر دراماتيك بكنيم. و شكي در اين نيست كه اين كار يك داستاننويس است. به اين سوال ميرسم كه چرا يك رمان نمينويسيم تا مثلا ضرورت انرژي هستهاي را وارد جهان رويا و خيال مردم بكنيم؟
مؤسسه بينالمللي انرژي OECD يك نهاد بيندولي است كه تقاضاي جهاني انرژي را تحليل ميكند. در بخش خصوصي، اين ارزيابي را «شوراي جهاني انرژي» انجام ميدهد. هر دوي اين سازمانها به اين نتيجه رسيدند كه جهان ما بدون گسترش سريع انرژي هستهاي نميتواند نيازهاي رو به افزايش خود را در زمينهي انرژي به شكلي پاكيزه (بدون انتشار گازهاي گلخانهاي) رفع كند. ايران هم از اين هشدار مستثنا نيست.
اما آيا هميشه بايد ضرورت اين قبيل مسائل را با سخنراني چند مسوول سياسي يا كارشناس فني يا رپرتاژ و آنونس و تيزر وسط يك سريال به مخاطب القا كرد؟ آيا بايد از داستان خارج شد تا بتوان حرفي سياسي يا اقتصادي زد؟ آيا زمان آن نرسيده است كه براي اثرگذاري بر مخاطب روي خيال او سرمايهگذاري كنيم و به چند نويسندهي خلاق مراجعه كنيم؟ چرا كسي قدرت ادبيات را در اين حيطه جدي نميگيرد؟ ادبيات ميتواند هشدار اين سازمانها را براي ذهن مردم تجسم بخشد. وقتي گفته ميشود تكثير گازهاي گلخانهاي باعث گرمشدن زمين و طوفانهاي ناگهاني ميشود، چه عاملي بهتر از ترسيم يك موقعيت خيالي ميتواند دهشتناكي گرمشدن بيش از اندازهي دما را نشان دهد؟
مثال ديگر در اين زمينه چشمانداز بيستسالهي جمهوري اسلامي است كه اخيرا تدوين شده است، مسيري است كه جمهوري اسلامي در كليت خويش بايد در اين بيست سال آينده طي كند. اين طرح فعلا بيش از يك طرح مكتوب بر كاغذ نيست و تصويري ملموس در ذهن مردم و مسوولان ايجاد نميكند. چشمانداز ما را از آيندهمان چه ميسازد؟ خيال و خيال. بايد ايران بيستسال آينده را در خيال مردم امروز ساخت تا اميدي به نيل به آن داشت.
سوال من اين است: اين «كشور خيالي» را چه كسي ميسازد؟ كسي جز يك داستاننويس جدي كه بتواند ايران خيالي بيستسال آينده را در ذهن مردم بنشاند و چشماندازي به نوجوان و جوان امروزي بدهد؟ كسي جز يك ژول ورن يا يك آرتور سيكلارك؟ كسي جز يك داستايفسكي كه نسلي از روسهاي انقلابي را ساخت؟ كسي جز يك شريعتي منتها با فهمي درستتر و عميقتر و با مهارت داستاننويسي مقبول؟
تا اين اتفاق نيفتد و تا خيال جمعي، كشورِ بيستسال بعد را نبيند حركتي به سوي آن نخواهد كرد. فقط با تدوين سياستنامه و آييننامه نميتوان مردم را همراه كرد. بايد خيالشان را ساخت. و اين كار كسي نيست جز يك داستاننويس. ما اكنون هيچ تصوري از آيندهي كشورمان نداريم. ايران بيست سال بعد چگونه ميتواند باشد؟ نميدانيم. تصورمان بسيار مبهم است. در اين وضعيت ابهامآلود هر كسي يك اثر خلق كند و بتواند خيال مردم را در مورد آينده تحت تأثير قرار دهد، قدرتمند واقعي است و توانسته به اندازهي خودش روند اين جامعه را مديريت كند. پس بهوش باشيم ببينيم چه كسي دارد مديريتمان ميكند؟
