تبليغاتX
مثلا نقد و نظر

مثلا نقد و نظر

اندیشه در همه چیز

 

آن روز كه ‌رفتند، زين بر شتران سرخ‌مو بستند و طاووس‌‌ها بر آن شتران نشانده.

نگاه‌شان گيراست، انگاري بلقيس نشسته بر تخت مرواريد. وقتي پا در صحن آبگينه مي‌گذارد خورشيد است كه در آغوش ادريس مي‌درخشد.

با نگاه مي‌كشد و با گفتار زنده مي‌كند. انگار خود عيساست كه مرده‌‌اش را زنده مي‌كند.

دو ساق درخشانش تورات اوست. مي‌خوانم و مي‌آموزم، انگار موسايم.

اسقفي است از دختران روم. ‌آرايشي ندارد. آداب نور در اوست. وحشي است و كسي را با او نشستي نيست.

تنهايي‌اش با ياد خدا پر است.

دانايان هم‌كيش ما و دانايان داوودي و يهودي و مسيحي را درمانده كرده.

وقتي با اشاره انجيل مي‌خواهد، پنداري كشيش است، اسقف است يا خادم كليسا.

روز رفتن‌شان، لشكرهاي شكيبايي‌ام را سر راه‌شان گروه‌گروه گماشتم.

جانم كه به لب رسيد، از آن زيبايي و نرمي، آرامشي خواستم. 

تسليم شد و خدا ما را از بدي‌اش نگاه داشت و شاه، ابليس را از ما بازداشت.

آن هنگام كه شتر او را براي سفر جدا مي‌كردند فرياد زدم ساربان، او را با ديگران مبر!

 

اي ساربان اگر به حاجر آمدي ساعتي شترانت را بايستان.

درود فرست.

به خيمه‌هاي سرخ كنار قرقگاه ندا ده.

اگر پاسخ گفتند بگذار باد صبا درودت را براشان ببرد. اگر سكوت كردند با شترانت به راه ادامه بده.

به رودخانه‌ي عيسا برو؛ آن‌جا كه ساربانان ايستادند و بر كناره‌اش خيمه‌هاي سفيد افراشتند.

بپرس آيا زن لطيف باريك‌اندامي كه وقتي مي‌خندد فروغ خورشيد مي‌شود، آن‌جاست؟

 

درود به سلمي، ‌كه در قرقگاه فرود آمد و رواست منِ نازك‌دل درود فرستم.

چه مي‌شود اگر جوابم بدهد.

باوري به وفاي خوبرويان نيست.

تاريكي خيمه‌هاش را پايين كشيد.

شبان‌گاه سفر كردند.

گفتم دلي بسوزان بر اين عاشق سرگردان.

آني كه آرزوها گردش را گرفته‌اند و تيرهاي پران هدفش كرده‌اند.

كجا برود؟

دو دندان‌ پيش‌اش را نشان داد و برقي درخشيد.

نمي‌دانم كدام، تاري شب را شكافت.

و گفت آيا همين بس نيست كه در دلش جاي دارم كه هر زمان خواست مي‌تواند ببيندم؟

بس نيست؟

 

اشتياقم به فراز كشاندم و صبرم به نشيب.

ميان اين و آنم و پراكندگي من هرگز به وحدت نخواهد انجاميد.

چه مي‌توانم كرد و چه چاره؟

اي ملامت‌گر من، از سرزنش نترسانم، راهي نشانم بده.

ناله‌هاي من به آسمان شده و اشك‌ها بر گونه‌هام روان.

پاهاي شتران خسته‌اند و در آرزوي رسيدن‌.

پسِ ايشان زندگي من فناست.

بر‌‌ آن شكيبايي درود!

 

 * برگردان پاره‌اي از قصيده‌ي ترجمان الاشواق از ابن‌عربي.

  

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 10:37  توسط مرتضا کربلاییلو  |